تبليغاتX
با بزرگان علم و عرفان
سلسله موی دوست
من چرا گرد جهان گردم؟ چو دوست
در ميان جان شيرين من است
+ نوشته شده در  ساعت   توسط | 
یک همدم و هم نفس ندارم
می میرم و هیچکس ندارم

گویند بگیر دامن وصل
می خواهم و دسترس ندارم

دارم هوس و نمی دهد دست
این نیست که این هوس ندارم

گفتی گله ای ز ما نداری
دارم گله از تو پس ندارم

وحشی نروم به خواب راحت
تا تکیه به خار و خس ندارم

وحشی بافقی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط | 
بخت آن ندارم که یارم کند یاد من
حال من که گوید به صیاد من
گر چه شد به نیزار گرفتار به بیداد او
عاقبت رسد عشق به فریاد من

فريدون همراه


+ نوشته شده در  ساعت   توسط | 

اي تو مرا نادره آموزگار

افسر زرين به سر روزگار

روشني جان من از جان توست

خنده من از لب خندان توست

 

کسی میدونه این شعر مال کیه؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط | 
«اشتياق عشق از عشقه است و عشقه گياهي است كه بر درخت مي‌پيچد و درخت را زرد و خشك مي‌گرداند.»

میرسیدعلی همدانی در شرح قصيده ميميّه ‌ابن‌فارض

+ نوشته شده در  ساعت   توسط | 
«آنچه‌ مقدّس‌ است‌، به‌ سگان‌ مدهيد و نه‌مرواريدهاي‌ خود را پيش‌ گرازان‌ اندازيد، مبادا آنها را پايمال‌ كنند و برگشته‌، شما را بدرند.»

حضرت مسیح (ع)

+ نوشته شده در  ساعت   توسط | 

یکی از مریدان حسن بصری، عارف بزرگ، در بستر مرگ استاد از او پرسید:

-          مولای من، استاد شما که بود؟

حسن بصری پاسخ داد: صدها استاد داشته ام و نام بردنشان ماهها و سالها طول می کشد و باز شاید برخی را از قلم بیندازم.

-          کدام استاد تاثیر بیشتری بر شما گذاشته است؟

حسن کمی اندیشید و بعد گفت: در واقع مهمترین امور را سه نفر به من آموختند.

اولین استادم یک دزد بود. در بیابان گم شدم و شب دیر هنگام به خانه رسیدم. کلیدم را پیش همسایه گذاشته بودم و نمی خواستم آن موقع شب بیدارش کنم. سرانجام به مردی برخوردم، از او کمک خواستم، و او در چشم بر هم زدنی در خانه را باز کرد. حیرت کردم و از او خواستم این کار را به من بیاموزد. گفت کارش دزدی است، اما آن اندازه سپاسگذارش بودم که دعوت کردم شب در خانه ام بماند. یک ماه نزد من ماند. هر شب از خانه بیرون می رفت و می گفت: می روم سر کار، به راز و نیازت ادامه بده و برای من هم دعا کن. و وقتی بر می گشت، می پرسیدم چیزی بدست آورده یا نه. با بی تفاوتی پاسخ می داد: امشب چیزی گیرم نیامد، اما انشاءالله  فردا دوباره سعی می کنم. مردی راضی بود و هرگز او را افسرده ی ناکامی ندیدم. از آن پس، هر گاه مراقبه می کردم و هیچ اتفاقی نمی افتاد و هیچ ارتباطی با خدا برقرار نمی شد، به یاد جملات آن دزد می افتادم: "امشب چیزی گیرم نیامد، اما انشاءالله فردا دوباره سعی می کنم"، و این جمله به من توان ادامه ی راه را می داد. 

-          نفر دوم که بود؟

نفر دوم سگی بود.  می خواستم از رودخانه آب بنوشم، که آن سگ از راه رسید.  او هم تشنه بود. اما هر بار به آب می رسید، سگ دیگری را در آب می دید، که البته چیزی نبود جز بازتاب تصویر خودش در آب. سگ می ترسید، عقب می کشید، پارس می کرد، همه کار می کرد تا از برخورد با آن سگ دیگر اجتناب کند. اما هیچ اتفاقی نمی افتاد. سرانجام به خاطر تشنگی بیش از حد، تصمیم گرفت با این مشکل روبرو شود و خود را به داخل آب انداخت و در همین لحظه تصویر سگ دیگر محو شد.

حسن بصری مکثی کرد و ادامه داد: و بالاخره استاد سوم من دختر بچه ای بود با شمع روشنی در دست، به طرف مسجد می رفت. پرسیدم: خودت این شمع را روشن کرده ای؟ دخترک گفت بله. برای اینکه به او درسی بیاموزم، گفتم: دخترم، قبل از اینکه روشنش کنی،  خاموش بود، می دانی شعله از کجا آمد؟ دخترک خندید، شمع را خاموش کرد و از من پرسید: جناب، می توانید بگویید شعله ای که الان اینجا بود،  کجا رفت؟

در آن لحظه بود که فهمیدم چقدر ابله بوده ام. که شعله ی خرد را روشن می کند؟ شعله کجا می رود؟ فهمیدم که انسان هم مانند آن شمع در لحظات خاصی آن شعله ی مقدس را در قلبش دارد، اما هرگز نمی داند چگونه روشن می شود و از کجا می آید.

از آن به بعد، تصمیم گرفتم با همه ی پدیده ها و موجودات پیرامونم ارتباط برقرار کنم. با ابرها، درختها، رودها و جنگلها، مردها و زنها.

در زندگی ام هزاران استاد داشته ام. همیشه اعتماد کرده ام که آن شعله هر وقت از او بخواهم روشن می شود.

من شاگرد زندگی بوده ام  و هنوز هم هستم.

آموختم که از چیز های بسیار ساده و بسیار نامنتظره بیاموزم، مثل قصه هایی که پدران برای فرزندان خود می گویند.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط | 

سرو سهی و ماه تمامت خوانم
یا آهوی افتاده به دامت خوانم

زین هر سه بگوی تا کدامت خوانم
کز رشگ نخواهم که به نامت خوانم

*

در عشق از آن زمان که مرتد شده ام
بسیار از آن روز به خود بد شده ام

در مهر تو گه گاه به خود می بودم
رحمی کن این لحظه که بیخود شده ام

(شیخ اشراق سهروردی)

+ نوشته شده در  ساعت   توسط | 

نقل کرده اند که: يکي از وزرا را با شيخ مرشد ارادت تمام بود، هر چند جهد کرد، شيخ از وي چيزي قبول نکردي، پيغام فرستاد که از بهر تو چند بنده آزاد کردم و ثواب آن ترا بخشيدم. شيخ جواب فرستاد که: رسالت تو بمن رسانيدند و شکر نيکوئي تو گفتم، ليکن آزاد کردن بندگان مذهب من نيست، بلکه مذهب من بنده گردانيدن آزادگان است به رفق و احسان.

 

حضرت شیخ مرشد ابراهيم بن شهريار بن زادان ابواسحاق كازروني

تولد و وفات: (352-426) قمري

محل تولد: قريه نورد کازرون (123 کيلومتري شيراز)

 ..


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط | 

ازابن خفیف شیرازی نقل است:

شنیده بودم که دو استادبزرگ درمصر به سر می بردند، پس شتاب کردم تا به فیض حضورنائل گردم. وقتی رسیدم آن دو معلم بزرگ را در حال مراقبه دیدم. سه بار سلام کردم. اما پاسخی نشنیدم. من نیز با ایشان چهار روز را به مراقبه گذراندم. هر روز عاجزانه تقاضا می کردم با من سخنی بگویند. با من که چنین راه طولانی را پشت سر گذارده بودم. سرانجام او که جوانتر بود چشم از هم گشود: «ابن خفیف زندگی بس کوتاه است، از همان قدر که باقی مانده توشه برگیر تا وجود را عمیق تر کنی. وقت خود را با احوالپرسی و تعارف تلف مکن!»

ازاو خواستم به اندرزی دلم شاد کند: «در حضور کسانی باش که تورا به یاد خالقت می اندازند، کسانیکه از عقل سخن نمی گویند، خود عین آنند».این بگفت وبار دیگر به مراقبه مشغول شد.

 

نقلست که او را دو مرید بود: یکی احمد مه و دیگری احمد که. و شیخ با احمد که به بودی. اصحاب را از آن غیرت آمد یعنی احمد مه کارها کرده است و ریاضت کشیده. شیخ را از آن معلوم شد، خواست که با ایشان نماید که احمد که بهتر است، شتری بر در خانقاه خفته بود شیخ گفت یا احمد مه، گفت لبیک، گفت آن اشتر را بر بام خانقاه بر، احمد گفت یا شیخ اشتر چون بر بام توان برد! شیخ گفت اکنون رها کن. پس گفت یا احمد که، گفت لبیک، گفت آن شتر بر بام خانقاه بر، در حال میان در بست و آستین باز کرد و بیرون دوید و هر دو دست در زیر شتر کرد و قوت کرد نتوانست گرفت، شیخ گفت که تمام شد یا احمد و معلوم گشت. پس اصحاب را گفت که احمد که از آن خود بجای آورد و بفرمان قیام نمود و به اعتراض پیش نیامد و بفرمان ما نگریست نه بکار که توان کرد یا نه
و احمد مه بحجت مشغول شد و در مناظره آمد. از ظاهر حال مطالعه باطن می توان کرد.

 

آرامگاه شیخ کبیر


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط | 

ابراهيم ادهم را گفتند چرا با ديگري مصاحبت نميكني؟

گفت: اگر با كمتر ازخود مصاحبت كنم جهل او مرا فرا مي گيرد اگر با بهتر از خود مصاحبت كنم بر من تكبر كند و اگر با عين خود مصاحبت نمايم بر من حسد ورزد.

پس با كسي مصاحبت كنم كه در انس او هيچ وحشتي نيست و در وصل او هيچ انقطاعي نباشد.

 

 

 

 

 

غار ابراهيم ادهم در شمال نيشابور 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط | 
السلامة فی الوحدة. (سلامت در تنهائی است)

علیک بقلبک. (بر تو باد به دل تو)

من عرف الله لا یخفی علیه شی. (هر که خدایرا شناخت هیچ چیز بر او پوشیده نماند)

طلبت الرفعة فوجدته فی التواضع
و طلبت الریاسة فوجدته فی نصیحة الخلق
و طلبت المروه فوجدته فی الصدق 
و طلبت الفخر فوجدته فی الفقر
و طلبت النسبة فوجدته فی التقوی
و طلبت الشرف فوجدته فی القناعة
و طلبت الراحة فوجدته فی الزهد.
(معانی این سخنها معلومست و مشهور)

و گفت هرکه سه چیز دوست دارد دوزخ بدو از رگ گردنش نزدیکتر بود طعام خوش خوردن و لباس نیکو پوشیدن و با توانگران نشستن.

و گفت مرگ را زیر بالین دار چون که بخفتی و پیش چشم دار که برخیزی و در خردی گناه منگر در بزرگی آن نگر که در وی عاصی شوی که اگر گناه خرد داری خداوند را خرد داشته باشی و اگر بزرگ داری خداوند را بزرگ داشته باشی.

گفت مرا وصیتی کن. گفت خدایرا شناسی؟ گفت شناسم. گفت اگر بجز از خدای هیچ کس دیگر نشناسی ترا به.
گفت زیادت کن. گفت خدای ترا می داند گفت داند گفت اگر بجز خدای کس دیگر ترا نداند ترا به.

گفت یا اویس مرا دعائی بکن. گفت در ایمان میل نبود، دعا کرده ام و در هر نماز تشهد می گویم اللهم اغفر للمومنین و المومنات، اگر شما ایمان بسلامت بگور برید خود شما را دعا دریابد و اگر نه، من دعا ضایع نکنم.

سخنان حضرت اویس بنقل از کتاب تذکرة الاولیاء عطار نیشابوری 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط |