حرج: (بر وزن شرف) تنگى. اصل آن به معنى جمع شدن شىء است و از آن تنگى به نظر آمده. لذا به گناه و تنگى حرج گفته اند.
موازين: ميزان: آلت وزن (ترازو). جمع آن موازين است.
موازین: موزون : وزن شده ها
به قولى مى شود جمع موزون باشد. در اين صورت موازين به معنى وزن شده هاست.
امام صادق عليه السلام در تفسير آيهى «وَ نَضَعُ الْمَوازِينَ الْقِسْطَ» «1» فرمود: «ميزان، انبيا و اوصيا مىباشند». «2» چنانكه در زيارت مطلقهى حضرت امير عليه السلام مىخوانيم: «السّلام على ميزان الاعمال» اينان، معيار و ميزان سنجش اعمال ديگرانند.
حضرت على عليه السلام فرمودند: «حسنات، موجب سنگينى ميزان و سيّئات و گناهان، موجب سبكى آن است»
«خسارت»، به معناى از دست دادن سرمايه و سود است، ولى «ضرر»، از دست دادن سود است، نه سرمايه.
الحق: حق در اصل به معنى مطابقت و واقع شدن شىء در موقع خود است. مقابل باطل. حق را ثابت و حتم معنى كردن نيز درست است.
ابليس: ابلاس: يأس و نوميدى. ظاهرا شيطان را از آن ابليس گفته اند كه از رحمت خدا مقطوع و نوميد است (قاموس قرآن. بلس). 11 بار در قرآن آمده است.
در حديث مىخوانيم: آن هنگام كه شيطان سوگند خورد از چهار طرف در كمين انسان باشد تا او را منحرف يا متوقّف كند، فرشتگان از روى دلسوزى گفتند: پروردگارا! اين انسان چگونه رها خواهد شد؟ خداوند فرمود: «دو راه از بالاى سر و پايين باز است و هرگاه دست به دعا بر دارد، يا صورت بر خاك نهد، گناهان هفتاد سالهاش را مىبخشايم».
امام باقر عليه السلام فرمود: «ورود ابليس از پيشِ رو بدين شكل است كه امر آخرت را براى انسان ساده و سبك جلوه مىدهد، و از پشت سر به اين است كه ثروتاندوزى و بخل و توجّه به اولاد و وارث را تلقين مىكند و از طرف راست با ايجاد شبهه، دين را متزلزل و تباه مىسازد و از طرف چپ، لذّات و شهوات و منكرات را غالب مىكند».
» امام رضا عليه السلام فرمود: «آدم و حوّا تا آن زمان سوگند دروغ به خدا را نشنيده بودند و به همين دليل به او اعتماد كردند و از آن درخت خوردند. البتّه اين عمل قبل از نبوّت حضرت آدم بود و نهى تحريمى و گناه كبيرهاى كه مستحقّ آتش باشد نبوده است». «2» بنابراين اوّلين سوگند دروغ، از شيطان بوده است.
«دلى» از «تدليه»، به معناى نزديك كردن است و اشاره به دلو و طناب براى وصول و رسيدن به هدفى است.
«ريش»، به معناى پر پرندگان است كه براى آنها، هم پوشش است و هم وسيلهى زيبايى، همچنين به لباسى كه براى انسان نوعى زينت به حساب آيد، ريش گفته مىشود.
ظاهرا آن به زينت طبيعى مثل مو و مصنوعى مثل لباس و غيره شامل است
توجيه گناه، بزرگتر از خود گناه و نشانهى سلطه و نفوذ شيطان است.
امام صادق عليه السلام فرمود: «تسبيح حضرت زهرا عليها السلام بعد از هر نماز، بهتر از هزار ركعت نماز است»
امام صادق عليه السلام فرمود: «كسىكه رزق يك روز خود را داشته باشد، ولى قانع نباشد و از مردم سؤال و تكدّى كند، از مسرفان است».
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمودند: «المعدة بيت كلّ داء» معده، كانون هر بيمارى است.
امام صادق عليه السلام فرمودند: «آنچه باعث از بين رفتن مال و زيان رساندن به بدن باشد، اسراف است. «انّما الاسراف فيما أتلف المال و اضرّ بالبدن» «5» و در روايت ديگرى مىخوانيم: «آن چه در راه خدا مصرف شود هرچند بسيار زياد باشد، اسراف نيست و آنچه در راه معصيت خدا استفاده شود، هرچند اندك باشد، اسراف است».
اعراف: عرف (بر وزن قفل)، يال اسب، كاكل خروس و قسمتهاى بالاى كوه و تپه. مراد از آن، قسمتهاى بالاى حجاب است «وَ بَيْنَهُما حِجابٌ وَ عَلَى الْأَعْرافِ رِجالٌ»: يعنى ميان اهل بهشت و آتش حائلى است و در بلنديهاى آن حائل، مردانى هست.
«اعراف» جمع «عرف»، به معناى مكان بلند است.
يكى از نامهاى قيامت، «يَوْمَ التَّنادِ» «2» است. يعنى روزى كه نداها بلند و استمداد و فرياد در كار است و بهشتيان و دوزخيان همديگر را صدا مىزنند.
استوى: استواء: برابرى. مثل «هَلْ يَسْتَوِي الْأَعْمى وَ الْبَصِيرُ».
اگر با «على» باشد، به معنى استقرار و برقرار شدن است. مثل: «ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ» يعنى سپس در حكومت استقرار يافت؛
و اگر با «الى» باشد به معنى توجه است. مثل: «ثُمَّ اسْتَوى إِلَى السَّماءِ»: سپس به آسمان توجه كرد.
تبارك: بركت: فائده ثابت. «تَبارَكَ اللَّهُ»: خدا هميشه مفيد است
«تَبارَكَ» از «بركات»، به معناى بقا و ماندگارى است. «برك»، سينهى شتر است، وقتى كه شتر سينهاش را بر زمين مىگذارد، نشانهى استقرار و ماندن اوست. آنگاه به هر صفتى كه پايدار و بادوام باشد و هر موجودى كه داراى عمر طولانى يا آثار مستمرّى باشد، بركت گفته شده است. «بِركه»، نيز جايى است كه مدّتى طولانى آب در آن مىماند و ذخيره مىشود.
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمودند: «النّجوم أمان لاهل الارض و اهلبيتى أمان لامّتى»
«يَوْمَ»، غير از «نهار» است. «نهار»، روزِ در برابر شب است، ولى «يوم»، گاهى به معناى روز است و گاهى به معناى شبانه روز و گاهى هم به روزگار و دوران، يوم گفته شده است
ايام: روزها. مفرد آن يوم است. يوم از طلوع فجر است تا غروب آفتاب. مدتى از زمان را نيز يوم گويند. مراد از آن ، معناى دوم است. در نهج البلاغه آمده: «الدهر يومان: يوم لك و يوم عليك».
كلمهى «أَقَلَّتْ» يعنى به آسانى حمل كردن، و اين نشاندهندهى آن است كه بادها به قدرى قوى هستند كه ابرهاى پر آب و سنگين را به آسانى جابه جا مىكنند.
اقلت: اقلال: برداشتن. يعنى برداشتن چيزى كه نسبت به قدرت حامل قليل است. «أَقَلَّتْ سَحاباً»: بادها ابر را برداشتند.
العرش: تخت حكومت. اصل آن به معنى بلندى است. مراد از «اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ»، در دست گرفتن حكومت است.
كلمهى «نصح»، به معناى خالص و بىغلّ و غش بودن است. به سخنانى كه از روى خلوص نيّت و خيرخواهى گفته شود، «نُصح» گويند و به عسل خالص هم «ناصح العسل» گفته مىشود.
انصح: نصح (بر وزن عقل)، خالص شدن و خالص كردن و به ضمّ اول، به معنى اخلاص است. نصيحت: خالص بودن در خيرخواهى. «انصح»: نصيحت و خيرخواهى مى كنم
عمين: عمى: كورى و بى بصيرتى. به فاقد چشم گويند: اعمى و به فاقد بصيرت گويند: اعمى و عم. جمع «عم»، عمون است. «عمين»: بى بصيرت ها و كور دلها.
«عَمِينَ» جمع «عمى»، به كسى گفته مىشود كه چشم بصيرت و ديد باطنى او از كار افتاده باشد، ولى «أعمى»، هم به كسى كه باطن او كور باشد گفته مىشود و هم به كسى كه چشم ظاهرش نابينا باشد. «1»
امام رضا عليه السلام در پاسخ اين سؤال كه چرا خداوند تمام جهانيان را در زمان حضرت نوح غرق كرد و حال آنكه در ميان آنان اطفال و افراد بىگناه نيز بودند، فرمودند: «طفلى در ميان آنان نبود، زيرا مدّت چهل سال آنان عقيم ونازا شده بودند و بىگناهان نيز چون به كار ديگران راضى بودند و رضايت به كار ديگران مانند انجام همان كار است».
الملأ: ملء: (به فتح ميم)، پر كردن (و به كسر ميم)، نام مقدارى است كه ظرفى را پر كند. ملاء، اشراف را گويند كه هيبتشان سينه ها را پر كند و جمالشان چشمها را. به معنى جماعت نيز آيد. مراد از آن در آيه، ظاهرا اشراف است
خلفاء: جانشينان. مفرد آن خليفه است. به قولى مفرد آن خليف است. خلف (بر وزن عمل): جانشين خوب و (بر وزن عقل): جانشين بد.
آلاء: نعمتها. مفرد آن الى (بر وزن اسم، شرف و عنب) است و به صورت جمع، 34 بار در قرآن مجيد آمده است.
كلمهى «آلاءَ» جامعتر از نعمت مىباشد و شامل هر نعمت ظاهرى و باطنى، مادّى يا معنوى مىشود، چنانكه در سورهى الرّحمن مكرّر آمده است، و حتّى شامل عقاب و جهنّم كه لازمهى عدل الهى است، نيز مىشود
امام صادق عليه السلام در مورد «فَاذْكُرُوا آلاءَ اللَّهِ» فرمودند: «آلاء الهى، بزرگترين نعمت خداوند بر خلقش مىباشد كه همان ولايت ما اهلبيت عليهم السلام است».
نذر: وذر: ترك كردن. عرب از اين كلمه ماضى و مصدر و اسم فاعل به كار نبرده است. به جاى آنها: ترك و تارك به كار برده اند. «نذر» در آيه، صيغه متكلم مع الغير است
«عَثو»، يعنى خروج از حدّ اعتدال و «لا تَعْثَوْا»، به معناى «لاتفسدوا» است
قصور: قصر: كاخ. جمع آن قصور است.(خانه اى كه ميان ديوارها مقصور و محصور است.) آن در اصل قرار دادن در مقامى پائين تر از مقامى است.
استكبروا: استكبار: اظهار بزرگى و تكبر از كسى كه اهلش نيست.
عقر زخمى است كه مى كشد و از بين مى برد. عقر: بريدن . عقر (بر وزن عذر)، اصل و بيخ.
«عقر»، به معناى پى كردن است، يعنى قطع كردن عصب و رگ محكم و مخصوص پشت پاى اسب و شتر كه عامل عمدهى حركت آنهاست و با قطع آن، حيوان به زمين مىافتد و از راه رفتن باز مىماند.
در سورهى قمر، كلمهى «عقر» مفرد آمده كه بيانگر اين است كه قاتل ناقه يك نفر بوده است؛ امّا در اينجا (و سورههاى شمس و شعراء و هود،) به صورت جمع آمده است، «عقروا» كه نسبت پى كردن به تمام قوم داده شده است. اين به خاطر سكوت و رضايت آنان بود و شريك جرم محسوب شدهاند. چنانكه حضرت على عليه السلام نيز مىفرمايد: سرنوشت مردم در گرو رضايت و دشمنى آنان است، همان گونه كه ناقهى صالح را يك نفر پىكرد؛ امّا چون بقيهى مردم نيز به آن عمل راضى بودند، در گناه او شريك شدند و همگى عذاب ديدند.
رجفه: لرزه و اضطراب.
جاثمين: جثوم: افتادن بر روى. نشستن به زانو. جاثم: افتاده و ساقط شده. جاثمين: ساقط شدگان و مردگان.
اين آيه، هلاكت قوم ثمود را توسط رجفه و زمينلرزه بيان كرده؛ امّا سورهى فصّلت آيه 17 و سورهى ذاريات آيهى 44، آن را توسط صاعقه دانسته است. «فَأَخَذَتْهُمُ الصَّاعِقَةُ وَ هُمْ يَنْظُرُونَ» بنابراين شايد دو كيفر صاعقه و زلزله در يك لحظه و توأم بوده است. و شايد مراد از رجفه، لرزش بر اندام باشد كه برخاسته از ترس و وحشت است، نه زمين لرزه.
«جاثم» از «جَثم» بر وزن خَشم، به معناى نشستن روى زانو و يا فروافتادن بر سينه است.
امطرنا: مطر (بر وزن شرف)، باران. در اقرب الموارد آمده فعل مطر در خير و رحمت و «امطر» در عذاب و شر گفته مى شود. «امطر» همه جا در قرآن در باران عذاب آمده است
لم يغنوا: «غنى فى المكان» در صورتى گويند كه چيزى يا كسى در محلى زياد بماند و بى نياز باشد.
«يَغْنَوْا» از «غَنِيٌّ»، به معناى اقامت در مكان است و با توجّه به معناى اصلى غنا (بىنيازى)، گويا كسى كه محل اقامت و منزل آماده دارد، بىنياز است.
امام صادق عليه السلام فرمود: قلب مؤمن مانند صفحهاى سفيد است و با هر گناه، نقطهاى سياه در آن پديدار مىشود كه اگر توبه كند، آن سياهى پاك مىگردد، امّا اگر بر گناهش ادامه دهد، آن نقطه زياد مىشود تا جايى كه تمام قلبش را فرامىگيرد و مانع رسيدن او به خير مىشود و ديگر راهى به سعادت ندارد،
امام صادق عليه السلام نماز مىخواندم كه حضرت در نماز فرمود: «الّلهم لا تؤمنّى مَكرك»، خداوندا! مرا از مكر خودت غافل و ايمن نگردان. آنگاه حضرت فرمود:
«فَلا يَأْمَنُ مَكْرَ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْخاسِرُونَ» حضرت على عليه السلام مىفرمايد: حتّى بر نيكوكاران اين امّت از كيفر الهى ايمن مباش، زيرا خداوند مىفرمايد: «فَلا يَأْمَنُ مَكْرَ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْخاسِرُونَ».
عهد: نگهدارى و مراعات پى در پى پيمان را عهد گويند كه لازم المراعات است
فاسقين: فسق: خارج شدن. فاسق: خارج شونده. گناهكار را فاسق گويند كه از عمل خارج شده. كافر را فاسق گويند كه از ايمان خارج شده است
فرعون لقب فرد فرد پادشاهان مصر است. مثل : قيصر و كسرى كه لقب شاهان روم و ايران است.
حضرت على عليه السلام فرمود: «كُن لما لا ترجو أرجى منك لما تَرجو»، به آن چيز كه اميد ندارى، اميدوارتر باش تا به چيزى كه اميدى در آن هست.
افرغ: فراغ: دست كشيدن از كار. افراغ: ريختن... أَفْرِغْ عَلَيْنا: بريز بر ما.
حضرت على عليه السلام مىفرمايد: خداوند با كم شدن محصولات و بازداشتن بركات و بستن درِ خزانههاى خيرات، گناهكاران را مىآزمايد تا آنان متنبّه و متذكّر شده و توبه كنند و گناهان را ترك كنند.
«يَطَّيَّرُوا» از «تَطَيُّر»، به معناى فال بد زدن است. چون عربها اغلب فال بد را از طريق پرواز پرنده يا صداى آن مىدانستند، به هر گونه فال بد «طَيَره» مىگويند
در آيات ديگر قرآن نيز فال بد در مورد پيامبران حتّى رسولخدا صلى الله عليه و آله مطرح شده است.
فال بد، در پيدايش حوادث و پيش آمدها، هيچ اثر طبيعى و منطقى ندارد، امّا آثار روانى بسيارى دارد. در روايات مىخوانيم: فال بد، نوعى شرك به خداست و هرگاه فال بد زديد، به كار خود ادامه دهيد و به آن اعتنا نكنيد. امام صادق عليه السلام فرمودند: فال بد، اثرش به همان اندازه است كه آن را مىپذيرى؛ اگر آن را سبك بگيرى، كم اثر خواهد بود و اگر آن را محكم بگيرى، پر اثر و اگر به آن اعتنا نكنى، هيچ اثرى نخواهد داشت.
فال بد، در ميان تمام اقوام و ملل گذشته و حال وجود داشته و دارد و موجب بدبينى و ركود كارها مىشود، لذا از آن نهى شده است، امّا فالِ نيك چون سبب حركت و عشق و اميد است، اشكالى ندارد.
رجز: رجز: در اصل لرزشى است در پاى شتر در اثر درد. عذاب را از آن رجز گفته اند كه سبب اضطراب و پريشانى است
«نكث»، در اصل به معناى باز كردن ريسمان تابيده شده است، سپس در مورد پيمانشكنى به كار رفته است.
نساء: زنان و دختران. آن جمع است ولى مفرد ندارد
فرمود: «لم أعبد ربّاً لم أره و لم تره العيون بمشاهدة الاعيان و لكن تراه القلوب بحقايق الايمان»، «1» خدايى را كه نديده باشم عبادت نمىكنم، امّا نه با چشم سر، كه با چشم دل. در جاى ديگر فرمود: «ما رأيتُ شيئاً الّا و قد رأيتُ اللّه قبله و بعده و معه و فيه» «2» چيزى را نديدم، مگر آنكه خداوند را قبل و بعد و همراه با آن ديدم.
الواح: لوح: صفحه اى كه در آن مى نويسند. از چوب باشد يا غير آن. جمع آن ، الواح است. بايد دانست: لوح در اصل به معنى ظهور است، صفحه را از آن لوح گفته اند كه نوشته در آن آشكار مى شود.
«حَبِطَ»، به معناى نابودى عمل است. «حبطت الناقة»، يعنى شترى كه سَمّ خورده و شكمش باد كرده و سوراخ شده است. برخى از كارهاى انسان هم مانند سمّ، عملكرد يك عمر انسان را بر باد مىدهد و تباه مىسازد.
عجل: گوساله. در علت اين تسميه گفتهاند كه آن به عجله بزرگ مىشود.
تشمت: شمات و شماتت: شاد شدن به گرفتارى دشمن.
نسختها: نسخ: آنست كه چيزى را ابطال كرده و چيز ديگرى در جاى آن بگذاريم .
اصل آن عوض گرفتن چيزى است در جاى چيزى.
صورت بردارى را از آن نسخه گفتهاند كه آن هدنا: هود: رجوعنوعى ازاله صورت اول است
كلمهى «امى»، منسوب به «ام»، به معناى مادر، به كسى گفته مىشود كه درس نخوانده باشد، مثل كسى كه از مادر متولّد شده است.
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمودند: هر آيهاى از قرآن كه دربارهى مؤمنان و صفات نيك آنان آمده، علىّ در رأس آن و رهبر آنان است. «ما انزل اللّه آية فيها «يا ايّها الّذين آمنوا» الّا و علىٌّ رأسها و اميرها».
«طيب»، به چيزى گفته مىشود كه مطابق طبع انسان باشد
اناس: جماعت. اناس و اناسى جمع انس است.
بنىاسرائيل كه به جاى گفتن كلمهى «حِطَّةٌ» يعنى طلب آمرزش و عفو، گفتند: «حِنطة» يعنى گندم.
كلمهى «سَبت»، به معناى قطع و تعطيل كردن كار است و براى استراحت و آرامش از آن به تعطيلى تعبير مىشود. بنابراين «يوم السَبت» يعنى روز تعطيل كه، روز شنبه بود و «يَوْمَ لا يَسْبِتُونَ» يعنى روزى كه تعطيل نمىكردند.
كلمهى «بَئِيسٍ» از «بأس»، به معناى شديد
بارها على عليه السلام خطاب به بىوفايان عصر خويش مىفرمود: خداوند مرا از شما بگيرد و ديگران را بر شما مسلّط سازد.
عَرَضَ هذَا الْأَدْنى يعنى: متاع اين زندگى نزديكتر. (دنو) توضيح دادهام كه دنيا به معنى زندگى پست نيست . بلكه به معناى نزديكتر است ؛ زيرا اين زندگى به ما ، نزديكتر از زندگى آخرت است.
درس به معناى پيوسته خواندن است
كهنه شدن را «درس الاثر» گويند كه در اثر پيوسته ماندن كهنه شده است (مندرس!)
«درس»، به معناى تكرار است و از آنجا كه به هنگام مطالعه و فراگرفتن چيزى از استاد، مطالب تكرار مىشود به آن درس گفته شده و به چيزهايى كه مكرّر استفاده و كهنه شدهاند نيز مندرس مىگويند.
«عرض»، به معناى هرگونه سرمايه است، ولى «عرض»، تنها پول نقد مىباشد، همچنين به موجود عارضى و كم دوام وناپايدار «عَرَض» مىگويند، لذا چون دنيا ناپايدار است، به آن عرض گفته مىشود.
امام حسن عليه السلام فرمود: «عجب لمن يتفكّر فى مأكوله كيف لا يتفكّر فى معقوله فيجنب بطنه ما يوذيه و يودع صدره ما يرويه»، تعجّب از كسى است كه در غذا و خوراك جسمى خود تفكّر و تأمّل مىكند، امّا در انتخاب غذاى فكرى خود هيچ انديشهاى ندارد و هرچيزى را در دل و عقيدهى خود جاى مىدهد.
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمودند: كسى كه علم و معلوماتش زياد شود، امّا هدايتيابى او بيشتر نشود، آن علم سبب دورى بيشتر او از خداوند شده است.
حضرت على عليه السلام مىفرمايد: خداوند فرشتهاى دارد كه هر روز با صداى بلند مىگويد: «لِدوا للموت و اجمعوا للفناء و ابنوا للخراب» «2» بزاييد براى مرگ و بسازيد براى خرابى،
اسماء: جمع اسم است . اصل آن سمو ، به معناى علامت مىباشد كه اسم علامت مسمى است.
اسماء خدا : در روايات، بر يكصد اسم تكيه شده که هر كس خدا را با آنها بخواند، دعايش مستجاب مىشود و هر كس آنها را شماره كند، اهل بهشت است. اين يكصد اسم، عبارتند از:
«اللّه، اله، الواحد، الاحد، الصّمد، الاوّل، الآخر، السّميع، البصير، القدير، القاهر، العلىّ، الاعلى، الباقى، البديع، البارّ، الاكرم، الظاهر، الباطن، الحىّ، الحكيم، العليم، الحليم، الحفيظ، الحقّ، الحسيب، الحميد، الحفىّ، الربّ، الرّحمن، الرّحيم، الذّارء، الرّازق، الرّقيب، الرؤوف، الرّائى، السّلام، المؤمن، المهيمن، العزيز، الجبّار، المتكبّر، السيّد، السُبّوح، الشهيد، الصادق، الصانع، الطاهر، العدل، العفو، الغفور، الغنىّ، الغياث، الفاطر، الفرد، الفتّاح، الفالق، القديم، الملك، القدّوس، القوىّ، القريب، القيّوم، القابض، الباسط، قاضىالحاجات، المجيد، المولى، المنّان، المحيط، المبين، المقيت، المصوّر، الكريم، الكبير، الكافى، كاشف الضرّ، الوتر، النور، الوهّاب، الناصر، الواسع، الودود، الهادى، الوفىّ، الوكيل، الوارث، البرّ، الباعث، التوّاب، الجليل، الجواد، الخبير، الخالق، خير النّاصرين، الديّان، الشكور، العظيم، اللطيف، الشافى».
در قرآن، 145 اسم از اسامى خدا آمده است و عدد نودونه در روايات، يا براى اين است كه برخى نامها قابل ادغام و تطبيق بر بعض ديگر است، يا مراد اين است كه اين نامها در قرآن نيز هست، نه اينكه فقط اين تعداد باشد. در بعضى از آيات، مضمون اين نامها وجود دارد.
مثلًا «صادق»، به عنوان نام خدا در قرآن نيست، ولى آيهى؛ «وَ مَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللَّهِ قِيلًا» چهكسى راستگوتر از خداست؟ آمده است. در برخى روايات و دعاها مانند دعاى جوشن كبير، نامهاى ديگرى هم براى خدا بيان شده است، البتّه بعضى از اسماى حسناى الهى، آثار و بركات و امتيازات خاصّى دارد. فخررازى مىگويد: همهى صفات خداوند، به دو چيز بر مىگردد: بىنيازى او و نيازمندى ديگران به او.
امام صادق عليه السلام فرمود: به خدا سوگند، اسماى حسنى ماييم.
امام رضا عليه السلام فرمودند: ما اهلبيت عليهم السلام اسماى حسناى خدا هستيم و عمل هيچكس بدون معرفت ما قبول نمىشود. «نحن واللّه الاسماء الحسنى الّذى لايقبل اللّه من احد عملًا الّا بمعرفتنا»
از امام سؤال شد از كجا بفهميم نعمتهاى موجود در اختيار ما استدراج است يا نه؟ امام در جواب فرمود: اگر شكر نعمت به جاى آورى نگران نباش استدراج نيست.
«استدراج» كه يكى از سنّتهاى الهى نسبت به مكذّبان و مُترفان است، از «دَرَجَةٌ» به معناى درهم پيچيدن تدريجى است
سنستدرجهم: درجه: مرتبه و منزلت. درج به معنى راه رفتن نيز آيد. استدراج آن است كه شخص به تدريج و درجه گرفتار و گرفته شود. مراد از آن نزديك شدن تدريجى به عذاب و هلاكت است
امام صادق عليه السلام فرمود: «خداوند، دوستان خود را با تلخىها هشدار مىدهد و نااهلان را در رفاه، رها مىكند».
«جنة»، به معناى جنون و در اصل به معناى پوشش است، گويا هنگام جنون، پوششى روى عقل قرار مىگيرد.
با آنكه براى كلمهى «عفو»، چندين معنا بيان شده است: حدّ وسط و ميانه، قبول عذر خطاكار و بخشودن او، آسان گرفتن كارها،
طائف: طواف دور زدن. طائف: دور زننده، گردنده. مراد از آن در آيه ، وسوسه شيطان است كه در قلوب مىگردد.
كلمهى «مس»، به معناى اصابت و برخورد كردن همراه با لمس كردن است. «طائِفٌ»، به معنى طواف كننده است، گويا وسوسههاى شيطانى همچون طواف كنندهاى پيرامون فكر و روح انسان پيوسته گردش مىكند تا راهى براى نفوذ بيابد.
در برخى روايات، ذكر «لااله الّا اللّه» براى دفع وسوسههاى شيطان توصيه شده است.
«اجتباء» از «جبايت»، به معناى جمع كردن آب در حوض است. به حوض نيز «جابيه» مىگويند. جمعآورى خراج و ماليات را هم «جبايت» مىگويند، سپس به جمعآورى چيزهاى گزيده شده، «اجتباء» گفته شده است.
انصتوا: نصت و انصات: سكوت براى گوش دادن . «انصتوا» : براى شنيدن سكوت كنيد
كلمهى «آصال» جمع «اصيل»، به معناى نزديك غروب و شامگاهان و كلمهى «غدو» جمع «غدوة»، به طلوع فجر تا طلوع خورشيد گفته مىشود.
غدو: غدوه و غداة: بامداد يا از اوّل فجر تا طلوع آفتاب .غدوّ ، جمع غدوه است يعنى : بامدادان. آصال: اصيل: ما بعد عصر تا مغرب . جمع آن ، آصال است . (وقت عصر)
در مورد پانزده آيهى قرآن سجده وارد شده است. چهار مورد واجب آن عبارتست از: آيهى 15 سورهى سجده، 37 فصّلت، 62 نجم و 19 علق و در يازده آيه سجده مستحب است، آيات 206 اعراف، 15 رعد، 48 نحل، 107 اسراء، 58 مريم، 18 و 77 حج، 60 فرقان، 25 نمل، 24 ص و 21 انشقاق.
نزغ: 1 - سیلی زدن . 2 - با نیزه زدن . 3 - عیب کسی را گفتن .
با آیات منتخب :
8: وَالْوَزْنُ يَوْمَئِذٍ الْحَقُّ
10: وَلَقَدْ مَكَّنَّاكُمْ فِي الْأَرْضِ وَجَعَلْنَا لَكُمْ فِيهَا مَعَايِشَ قَلِيلًا مَا تَشْكُرُونَ
11: إِبْلِيسَ لَمْ يَكُنْ مِنَ السَّاجِدِينَ
12:چرا سجده نکرد چون مقایسه میکرد. موقع سجده مقایسه از بین میره!
43: الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي هَدَانَا لِهَٰذَا وَمَا كُنَّا لِنَهْتَدِيَ لَوْلَا أَنْ هَدَانَا اللَّهُ ۖ
47: رَبَّنَا لَا تَجْعَلْنَا مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ
128 : اسْتَعِينُوا بِاللَّهِ وَاصْبِرُوا ۖ إِنَّ الْأَرْضَ لِلَّهِ يُورِثُهَا مَنْ يَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ ۖ وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ
131: أَلَا إِنَّمَا طَائِرُهُمْ عِنْدَ اللَّهِ
151 : رَبِّ اغْفِرْ لِي وَلِأَخِي وَأَدْخِلْنَا فِي رَحْمَتِكَ وَأَنْتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ
155: ... أَنْتَ وَلِيُّنَا فَاغْفِرْ لَنَا وَارْحَمْنَا وَأَنْتَ خَيْرُ الْغَافِرِينَ
156: وَاكْتُبْ لَنَا فِي هَذِهِ الدُّنْيَا حَسَنَةً وَفِي الْآخِرَةِ إِنَّا هُدْنَا إِلَيْكَ....
160: ...قدْ عَلِمَ كُلُّ أُنَاسٍ مَشْرَبَهُمْ…
161: ...قُولُوا حِطَّةٌ وَادْخُلُوا الْبَابَ سُجَّدًا ...
199: خُذِ الْعَفْوَ وَأْمُرْ بِالْعُرْفِ وَأَعْرِضْ عَنِ الْجَاهِلِينَ
200: ... فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ إِنَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ
وَإِذَا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَأَنْصِتُوا لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ ﴿۲۰۴﴾
وَاذْكُرْ رَبَّكَ فِي نَفْسِكَ تَضَرُّعًا وَخِيفَةً وَدُونَ الْجَهْرِ مِنَ الْقَوْلِ بِالْغُدُوِّ وَالْآصَالِ وَلَا تَكُنْ مِنَ الْغَافِلِينَ ﴿۲۰۵﴾