با معنی بعضی کلمات :
- حاقه: شىء حق و ثابت و حتمى اسم فاعل است از «حق يحق» گويند «حق الشيء: ثبت و تقرر» قيامت به علّت حتمى بودن حاقه ناميده شده است.
سه نام از نامهاى قيامت: «الْحَاقَّةُ»، «القارعة»، «الْواقِعَةُ» در اين سوره آمده است.
«الْحَاقَّةُ» از «حق» به معناى امر ثابت و محقّق است. اين كلمه، يكى از نامهاى قيامت است، زيرا قيامت واقعهاى حتمى، حقيقى و ثابت است. - قارعه: كوبنده.
«القارعة» از «قرع» به معناى كوبيدن است. يعنى جهان در آستانه برپائى قيامت با حادثهاى كوبنده روبرو است. - طاغيه: طغيان كننده. طغيان به معنى تجاوز از حد است «طغى طغيانا: جاوز الحد و القدر» «عاتيه» نيز به آن معنى است
- صرصر: باد شديد يا بسيار سرد، تكرار لفظ دال بر مبالغه است «صر»: سرماى شديد، اصل آن به معنى بستن و گره زدن است. صرصر سه بار در قرآن آمده و هر سه در وصف بادى است كه بر قوم عاد وزيد
«صَرْصَرٍ» به معناى باد سرد و سخت است و - «عاتِيَةٍ» از «عتو» به معناى سركش است.
حسوما: حسم: از بين بردن گويند: «قطعه فحسمه» از اين جهت به شمشير حسام گفتهاند و نيز به معنى پى در پى آيد، آن در آيه مصدر و يا جمع حاسم است.
«حسوم» جمع «حاسم» يعنى انجام مكرّر و پى در پى يك عمل تا قطع و نابودى كامل.«خاوِيَةٍ» هم به معناى تو خالى است و هم به معناى چيزى كه به زمين افتاده باشد.
صرعى: صرع: به خاك انداختن صريع: به خاك انداخته شده. صرعى جمع آنست.
- «صَرْعى» جمع «صريع» به چيزى گفته مىشود كه روى زمين افتاده باشد
- اعجاز: (بفتح اول) ريشهها. مفرد آن عجز به معنى آخر شىء مىباشد اين كلمه دو بار در كلام اللَّه آمده است و هر دو در باره قوم عاد مىباشد
«أَعْجازُ» جمع «عجز» به معناى تنه درخت است. - مؤتفكات: زير و رو شدهها و نيز بادهايى كه از مسير خود بر مىگردند و مسير خود را عوض مىكنند، «افك» بر گرداندن چيزى از حقيقتش
«مؤتفكات» جمع «مؤتفكة» از «ائتفاك» به معناى زير و رو شدن و مقصود از آن مناطق قوم لوط است. «رابِيَةً» از ربا به معناى رشد فزاينده است و عذاب رابية يعنى عذاب سخت. «تَعِيَها» از «وعى» به معناى حفظ و فهم و پذيرش است.
زمخشرى، فخررازى، مراغى، قرطبى، از مفسّران اهل سنّت و شيخ طبرسى، ابوالفتوح رازى و علامه طباطبايى از مفسّران شيعه، رواياتى را نقل كردهاند كه بر اساس آن، «أُذُنٌ واعِيَةٌ» به حضرت على عليه السلام تطبيق شده است. و مفرد بودن كلمه «أُذُنٌ» تأييد همين نكته است كه آن كه تمام حقايق را حفظ كرده يك گوش بيشتر نبوده است.
«أَخْذَةً»: گرفتار کردن. فرو گرفتن.
«رَابِیَةً»: فوق العاده شدید. زیاد و فراوان.
«وَاعِیَةٌ»: شنوا و نگاه دارنده. به خاطر سپارنده.
دكة: دك: كوبيدن شديد، جوهرى گويد: دك به معنى كوبيدن است و «دككت الشيء دكا» آن وقت گويند كه آن را بكوبى و با زمين يكسان كنى. در مجمع فرموده: «الدك: البسط» در كشاف آمده:«الدك ابلغ من الدق»
«دك» به معناى خرد و ويران كردن است و به زمين صاف و نرم نيز گفته مىشود.- واهية: و هى: شكافته شدن. بىقوام شدن در اثر انشقاق از اين مادّه يك بار بيشتر در كلام اللَّه يافته نيست.
«واهِيَةٌ» به معناى سست - ارجاء: اطراف. مفرد آن رجاست.
- «أرجاء» به معناى اطراف و نواحى است.
- هاؤم: بيائيد. آن اسم فعل است، طبرسى فرموده: گويى: «هاء يا رجل- هاؤما يا رجلان- هاؤم يا رجال»
«هاؤُمُ» اسمى است كه معناى امر دارد، يعنى بياييد. - قطوف: قطف: (بر وزن عقل) چيدن. «قطف الثمرة قطفا: جناه و جمعه» قطف (بكسر قاف): چيده شده، جمع آن قطوف است.
«قطوف»، جمع «قطف»، ميوه چيده شده يا آماده چيدن است. «ظن» در امور دنيوى، باورى همراه با شك است ولى در امور اخروى به معناى اطمينان است.
«ظَنَنتُ»: به یقین میدانستم.«مُلاقٍ»: ملاقات کننده. رویاروی شونده.
«أَسْلَفْتُمْ» از «اسلاف»، تقديم چيزى است كه اميد مىرود بهتر از آن برگردد.
«أَسْلَفْتُمْ»: پیشاپیش فرستادهاید و تقدیم داشتهاید.«الْخَالِیَةِ»: گذشته. مراد روزگاران دنیا است.
«هَنِیئاً»: گوارا. گوارا باد.
ذرعها: ذرع: اندازه كردن طول پارچه با ذراع. در قاموس و اقرب- الموارد آمده: ذراع از مرفق تا سر انگشت وسط دست است.
«ذراع» فاصله آرنج تا نوك انگشتان است و در قديم معيارى براى اندازهگيرى بوده است- اسلكوه: سلك (بفتح- س) داخل شدن و داخل كردن اسلاك: داخل كردن.
«جحيم» از «جحمة»، به آتش شعله ور گويند.
«الْقَاضِیَة»: پایان دهنده. قطع کننده رشته حیات.
«صَلُّوهُ»: او را داخل آتش کنید.
يحض: حض: ترغيب و تشويق.
تقول: قول: سخن گفتن و سخن. تقوّل: دروغ بستن و گفتن چيزى كه حقيقت ندارد، «تقول عليه قولا» يعنى بر او دروغ بست، اقاويل جمع اقوال است
«تَقَوَّلَ» يعنى نسبت دادن سخن به كسى كه آن را نگفته است.
«وتين» رگى است كه خون را به قلب مىرساند و اگر بريده شود انسان مىميرد.